تن های هرزه را سنگسار میکنند غافل از انکه شهر پر از فاحشه های مغزی است و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه...



رفتنت مانند کشیدن ناخنیست بر تخته سیاه دلم گوشهایم را میگیرم ... نمیخواهم صدای قدم هایت را که از من دور میشوند بشنوم تو رفته ای و از تو تنها خط خطی هایت را دارم ...



شب ها نفس هایت با گردنم بازی می کند ،

و من جرئت ندارم برگردم

و دوباره ببینم نیستی !!



سکوت

 
 

با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه
وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی
وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری
وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد
و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی
سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه
وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم
اما
خیلی وقتها
نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم
مثل وقتی که آخرین فرصت و
برای گفتن دوست دارم از دست میدیم



باز دلم تنگ است
باز چشمانم باران می طلبد
آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده
باز من تنهایم
و در این سکوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی کند
دل من باز کوچک شده
!برای آنکه نمیدانم کیست
ولی غیبتش مرا می آزارد
!من خودم را گم کرده ام...! کجا...؟
این را دیگر نمیدانم



ببوس مــــــــرا...

بــــی خیال فــــرشتـه هــــای روی شــانــــه هـــایــمان...

آنهـــــا حســـودنـــد!!



باران

 
 

گاهی باران تمام دغدغه اش باران نیست...

گاهی از غصه تنها شدنش می بارد



کاش هرگز تو را نمی دیدم
آن وقت
نه بغضی در گلویم بود
نه دل شکستگی
و نه مشتی شعر...



 
قالب وبلاگ